|
|
|
|
|
تاریخ شهریاران سلسله جبال لاریجان تاسال ۷۵۰ هجری بررسی تاریخ لاریجان به تنهایی بسیار مشکل است زیرا لاریجان بعنوان نقطه کلیدی شمال ایران محسوب شده و ناچارا تاریخ آن در بسیاری مواقع با تاریخ طبرستان . دیلمان و حتی گیلان پیوندی نا گسستنی دارد لذا در میان سطور و نوشته های آتی مطالبی از حاکمان دیگر نقاط نیز ناچارا خواهد آمد .مانند زیدیان مازندران - آل زیار - مرعشیان مازندران و یا کییاییان گیلان و اما باوندیان یا همان اسپهبدان که بودند و چه نقشی در تاریخ داشتند. --------------------------------------------------- باوندیان خاندانی ایرانی از امیران طبرستان بودند که در حدود ۷۰۰ سال، ب یشتر در مناطق کوهستانی آن ناحیه، فرمان راندند. در طول این زمان، باوندیان سه بار فروپاشیدند. قلمرو آنان طبرستان، در جنوب دریای خزر، باختر گیلان و در خاور استرآباد، شامل شهرهای آمل، ساریه (ساری)، مهروان و آبسکون و فریم(سوادکوه) بوده ولی این تقسیمبندی در طول تاریخ دگرگون شده است.
از جمله سلاله محلی که در زمان خلفای عباسی، هنوز حکومتهای محدود و منطقهای خود را حفظ کرده بودند، خاندان باوند بود که در این ایام، در فرمانروایان باوندی لقب اسپهبد داشتند و گاهی نیز ملوکالجبال خوانده میشدند و این به این دلیل است که گاهی با آنکه سیطره خود را در دشتها از دست میدادند ولی قدرت خود را در در نواحی کوهستانی نگهداری میکردند. سه شاخه این سلسله شامل: شاخه کاؤسیه، شاخه اسپهبدان و شاخه کینخواریه است.هر چند فرمانروایان این خاندان، بعدها برای حفظ قدرت موروثی خویش، ناچار به قبول آیین خلفا و اظهار اطاعت نسبت به آنها شدند ولی تختگاه آنها در جبال طبرستان تا مدتها بعد همچنان کانون تشعشع روح آریایی و پارسی خود را حفظ کردند. با آن که شورش مازیار در طبرستان، ادامه حکومت آنها را برای مدتی قطع کرد، اما در مدت زمان قیام علویان طبرستان، قدرت آنها همچنان باقی بود و تا روی کار آمدن آل زیار نیز، این امر در همان تیره قدیم ادامه داشت. این سلسله تا پیش از رویکار آمدن صفویان میزیست تا در آن زمان توسط چلاویان نابود شد. پیش از تاسیسپس از مرگ پیروز، که از شاهنشاهان ساسانیان بود، سه پسر وی با اسامی: بلاش، جاماسب و قباد بر سر تخت پدر به اختلاف رسیدند. ابتدا پسر نخست که بلاش نام داشت حکومت را به دست گرفت ولی نتوانست بیش از چهار سال توان بیاورد. سپس قباد با ارتش هیتالیان پایتخت را تصرف کرد و حکومت را بدست گرفت. ولی پس از مدتی بزرگترین مؤبد آن زمان را، که سوخرا نام داشت، به قتل رساند. بدین ترتیب عدهای از بزرگان دربار با کمک جاماسب (پسر دوم پیروز) قباد را زندانی کردند و بر اریکه قدرت نشستند. قباد نیز کمی بعد به کمک دوستانش آزاد شد و به نزد هیتالیان گریخت. سپس با ارتش هیتالیان به ایران هجوم آورد. جاماسب که تاب مقاومت نداشت، در برابر برادر کوچکش تسلیم شد و پس از برتخت نشستن قباد به سوی گیلان و ارمنستان گریخت و پسرانش در آنجا حکومت گاوباریان و پادوسبانیان را ساختند. در زمان پادشاهی قباد شخصی به نام مزدک ادعای پیامبری کرد و پیرو تبلیغات مزدک قباد نیز که تحت تاثیر وی قرار گرفته بود اعلام کرد که آیین مزدک را پذیرفته است، ولی از طرف بزرگان کشور و موبدان که در حاکمیت قدرت فراوانی داشتند تحت فشار قرار گرفت. قباد سه فرزند داشت که بدین ترتیب بودند: ۱-کاووس(کیوس): وی از مبلغان و شیفتگان مزدک بود و دین مزدک را قبول کردهبود. ۲-ژم : وی از خردسالی نابینا بود. ۳-انوشیروان: وی حمایت موبدان زرتشتی را رها نکرد و به نابودی مزدکیان و مانویان به جد اقدام نمود. قباد با اینکه کیوس فرزند نخست بود به خاطر اینکه از موبدان و سران فئودال کشور وحشت داشت، کیوس را ولیعهد ننمود و فرزند دوم خود را نیز به علت کوری سزاوار پادشاهی ندانست، بنابراین حکومت پس از خود را به انوشیروان که بسیار سیاس بوده و از حمایت موبدان و سرداران زمیندار بزرگ آن تاریخ برخوردار بود سپرد. تاسیسبدین ترتیب کیوس به طبرستان رفت و گوشه نشین شد. فرزند وی فیروز نام داشت و نوهاش باو بود. باو در زمان خسرو پرویز همراه وی در جنگ با ارتش روم شرکت کرد و پس از پایان جنگ خسرو پرویز، که دلاوریهای باو را دیده بود، وی را شاه آذربایجان نامید. ولی پس از قتل خسرو پرویز توسط پسرش، شیرویه، باو به جرم وفاداری به خسروپرویز به زندان میافتد. پس از مدت کوتاهی خواهر شیرویه که آزرمیدخت نام داشت با کشتن برادرش شه بانوی ایران میشود و زندانیان، که باو در بین آنان بود، را آزاد میکند. سپس به باو پیشنهاد فرماندهی ارتش ایران را به باو میدهد ولی باو که اوضاع سیاست آنوقت را بهم ریخته میدید و می دانست در این شرایط یک زن بعنوان پادشاه ایران زیاد دوام نمی آورد این پست را قبول نمیکند و در آتشکدهای گوشهگیر میشود. ولی پس از به حکومت رسیدن یزدگرد سوم دوباره به مقامات بالا میرسد. با هجوم اعراب به ایران، یزدگرد سوم قصد کرد تا بگریزد و باو نیز به همراه یزدگرد راهی شد ولی در راه باو به دلیل زیارت آتشکده کوسان، که کاووس آن را بنا نهاده بود، از یزدگرد جداشد و تصمیم بر این شد تا همدیگر را در گرگان ملاقات کنند. پس از این که باو به زیارت آتشکده کوسان رفت، خبر مرگ یزدگرد به طبرستان نیز رسید بنابراین باو که خود را مقصر و دخیل در مرگ پادشاه جوان میدانست، سرش را تراشید و سپس گوشهنشین شد و مشغول خدمت به آتشکده گردید. بیست و چهار سالبعد، همزمان با حکومت فرخان بزرگ در گیلان و دیلم در سنه 655میلادی، ترکهایی که هنوز قبیلهای شکل بودند، از سمت گرگان به طبرستان حمله نمودند. پس از مدتی مردم این دیار از باو خواهش کردند تا رهبری مردمان را بدست بگیرد و به ترکان متجاوز هجوم برد. ولی باو قبول نکرد و گفت قصد دارد تا مرگش در خدمت اهورامزدا باشد، ولی با دعوت مصرانه مردم بالاخره راضی شد تا پادشاه بلاد شرقی مازندران گردد ولی شرطی را مقرر کرد و آن شرط این بود که: تمام مردان، زنان از کوچک تا بزرگ که در طبرستان زندگی میکنند همه باید سوگند وفاداری بخورند که باو را به رهبری انتخاب کردهاند و حاضرند جانشان را برای وی تسلیم کنند. پس از اینکه مردم از باو اعلام حمایت کردند، باو با ارتشی که تشکیل داده بود به سوی ترکان حملهور شد و تا زمان مرگش درگیر مسائلی همچون پیکار با ترکها یا دیگر دشمنان بود. ------------------------------------------------------------------------------------- از آغاز حکومت باوندیان تا آخرین فرمانروای آن فخرالدوله پسر کیخسرو منطقه لاریجان و کوه نشینان طبرستان بارها به جنگ با اعراب پرداختند و در بسیاری از موارد همواره پیروز بودند .که در شماره بعدی به قسمتی از آنان ازجمله سرخ جامگان - قیام مازیار- قیام داعی کبیر (حسن زید) در آمل و... نیز خواهیم پرداخت. در این هفتصد و پنجاه سال سنن و فرهنگ باستانی اعم از زرتشتی و مزدکی در این مناطق همواره حاکم بود که آثار بسیاری از آن هنوز هم مشاهده میشود مانند سنن رستم زنی مال- بیستون- آیینهای نو شدن ماه و سال(مارمه) - بیست و ششم نورورزماه طبری - تیر ماه سیزده شو (تیرگان) نخل گردانی - کرب زنی- سوواشن- علامت چلیپا(آرم ساسانی) بر روی قبور گذشتگان - کشف گورستانهای مختلف گبریان در نقاط گوناگون و غیره که نشانگر مقاومت ۷۵۰ ساله مردم این نقاط در برابر نفوذ بیگانگان و همچنین اعتقادات و باورهای کهن تاریخ این منطقه میباشد. در ضمن پیدایش و قدرت یابی زیدیه و شیعه امامیه در مازندران به گواه تاریخ مرهون حمایت این شهریاران از مخالفان شیعی در برابر خلفای سنی حاکم بر ایران بوده است..
و اما اشاره ای کوتاه به پایان حکومت باوندیان. آخرین حاکم باوندیه فخرالدوله پسر کیخسرو که در گیر جنگهای محلی و غیر محلی زیادی بود مرتکب اشتباه بزرگی شد و با افراسیاب چلاوی بزرگ خاندان چلاوی(منطقه ای نرسیده به آمل)همداستان شد و اختیار ملک به او داد. به همین سبب خلل در ارکان دولت افتاد و هرج و مرج رو به فزونی نهاد. افراسیاب به نیرنگ، فتوای قتل فخرالدوله را از علمای شیعه آمل گرفت. سرانجام در 27 محرم 750 ق یکی از پسران افراسیاب چلاوی به نام محمد کیا، فخرالدوله حسن را به زخم خنجر از پای درآورد. نامهای شرف الملوک و شاه غازی و شمس الملوک و ملک کاووس به جلال الدوله اسکندر امیر رستمدار پناه بردند و او به سابقه عهد دوستی با فخرالدوله، کوشید تا حکومت آل باوند را دوباره پی افکند، اما از افراسیاب چلاوی که در آمل حکومتی پایه گذاری کرده بود شکست خورد و کوششهای او به جایی نرسید.
783 ميلادی به همراهی هم بر کارگزاران خليفه که مردم از جور و ستم وی شکايت داشتند هجوم برده و بسياری از مسلمانان و کارگزار خليفه را کشتند
ر طبرستان و ديلمان به او مهمترين رويداد اين دوره می باشد
شهريار پناهنده شده و مورد مهر ورزی قرار ميگيرد : "به روايت نظامی عروضی حکیم ابوالقاسم فردوسی 6 ماه در دکان اسمعيل وراقی پدر ازرقی متواری و مخفی ميشود و سپس از آنجا سفر کوتاهی به طوس ميکند و نسخه ای از شاهنامه را با خود به طبرستان به دربار اسپهبد شهريار از آل باوند می برد و در آنجا هجونامه محمود را که می گويند صد بيت بوده است می سازد و در مقدمه شاهنامه قرار می دهد"
فريم بود. ابو ريحان بيرونی نيز در گريز از دست سلطان محمود در دوره مجدالدوله ديلمی به ری گريخت. پس از مدتی از آنجا رهسپار طبرستان شد. چندی در نزد وی بود, و کتاب مقاليد علم الهيه را به نام اسپبد مرزبان بن رستم نوشت, و هم توسط او به دربار شمس المعالی قابوس بن وشمگير زياری (388_403) پيوست
چنان که رشيدالدين وطواط در نامه ای که از سوی آتسز به رستم نگاشته او را اسپهبد اسپهبدان و شاه مازندران خوانده است
اردشير پسر کين خوار و آن سرحد دوباره آباد شد چنانکه فقط در آمل 70 مدرسه از وی مقرری ميستاندند
وی آخرين فرمانروای آل باوند بود و پس از مرگ او در سال۷۵۰ هجری قمری آل باوند توسط افراسیاب چلاوی که بعدا فرمانروای آمل شدمنقرض گرديد . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:54 توسط حسین جمشیدی( آخازاده)
|
|
||